عارفانهها
پلهها
را
با
زانوانی از تردید میرفتم
تا
که آسمانم گفت:
همسفر
نمیخواهی؟
گفتمش
آری
امّا که...؟
آسمان
مکث
مرموزی کرد...
تا
که خندۀ نجیب تو را
عطر
دلفریب تو را
ناگهان
چشمهای تو را
عاشقانه
خیره شدم
حال
با توام ای دوست
در
مسیر آسمانی خود
همسفر
نمیخواهی؟
30 بهمن 1389
پینوشت:
کارتان
را برای خدا نکنید، برای خدا کار کنید. تفاوتش فقط همین قدر ...
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
تقدیم به تو ای خوبْ و به پاسِ
مهربانیهایت
ای جاریِ ترنم هستی و
روشنی
ای مبهمِ سکوتِ جهان در
خیالِ من
اینک شکوهِ چشمِ تو در من
ترانهایست
چون گویش لطیفِ گُلی در شمیمِ صبح
□□□
دلتنگم از همیشۀ تنهاییات
که باز
طعمِ سرودنی دگر از دل
برون شده
شیرینِ من!
از آن زمان که شدی همنوایِ
من
عشقت به کامِ این دلِ
عاشق، جنون شده
چالوس ـ ششم فرودین 1390
زیباترین شعر
زیباترین شعر
چشمان تو بود
وقتی که ناگهان
در برابر چشمانم سبز شد
چالوس - 2 فروردین 1390
سیاهمشق ۲۹
گر
رنگ ریا به رسم دنیا بخورد
در
قحطی آسمان، زمین جا بخورد
در
سردی بازار محبت، ای وای
میترسم
از این که عشق سرما بخورد
2
فروردین 1389